فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
گنجینه

ابزار وبلاگ


گنجینه
 
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در باره ی این وبلاگ چیه؟





امكانات سایت
.
چاپ این صفحه




برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


.
.
.

.

.

.

.
.
.
.


« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
این صفحه را به اشتراک بگذارید





Powered by WebGozar


             

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

برای تبادل لینک در اینجا لینک خود را به مامعرفی کنید.

 


[ چهارشنبه 21 دی 1390 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ علی سلیمانی ]
نظرات
به نام خدا




دوباره برگشتم تو اولین قدم هم دامنه جدید رو به سایت متصل کردم تا کارمون راحت بشه. اگه خدا بخواد از امروز دوباره سایت رو بروز می کنم.

 


www.ganjine93.ir  


[ یکشنبه 17 آبان 1394 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ علی سلیمانی ]
به نام خدا


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

((همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکاری))


این وبلاگ برای به روز نگه داشتن خود درخواست همکاری دارد!!!!!!!!!
از علاقه مندان جهت شرکت در این این کار دعوت به عمل می آید.
اگر قصد همکاری دارید در قمست ((تماس با من)) و یا  قسمت نظرات نام و نام خانوادگی وآدرس وبلاگ(در صورت نداشتن تلفن همراه خود ) را بگذارید.متشکرم.

برچسب ها: درخواست همکاری.نوشتن وبلاگ.دعوت نامه.وبلاگ نویسی،
[ پنجشنبه 11 آبان 1391 ] [ 11:15 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



بچه‌های خوشمزه !


زخمی‌ها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آنها را پایین بیاورند. یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد می‌خواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانک را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتی خود اسیر


شوخ طبعی  رزمندگان پستانک آقای ژولیده

عملیات والفجر چهار، در گردان میثم به فرماندهی برادر کساییان، تک تیرانداز بودم. آقای ژولیده ـ که احتمالاً شهید شده باشد ـ مسئول دسته بود و پستانکی به گردنش انداخته بود. همین‌طور که به سوی منطقه پیش می‌رفتیم، گاهی با صدای شبیه بچه شیرخواره گریه می‌کرد و یکی از برادران پستانک را در دهانش می‌گذاشت و او ساکت می‌شد! بعد از عملیات در قله 1904 کله‌قندی و کانی‌مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمی‌ها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آنها را پایین بیاورند. یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد می‌خواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانک را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتی خود اسیر. بعد آمد و زیر برانکارد را گرفت.

من از تو خیلی قوی‌ترم!

یک بار دو نفر از بچه‌ها بر سر کولی گرفتن از سرباز عراقی شرط‌بندی کردند. در همین وقت سرباز مذکور وارد آشپزخانه شد و آن برادر از وی پرسید: تو قوی‌تری یا من؟ سرباز عراقی بادی به غبغب انداخت و خندید و گفت: البته من، تو با این بدن ضعیف و لاغر مُردنی و تغذیه کم، اصلاً زوری نداری و من از تو خیلی قوی‌ترم! برادر بسیجی به وی گفت: اگر راست می‌گویی که زورت زیاد است، دو دور مرا دور آشپزخانه بچرخان، بعد هم من تو را می‌چرخانم تا ببینم زور چه کسی بیشتر است. سرباز عراقی با نگاهی مردد، کمی درباره این پیشنهاد فکر کرد و سپس پذیرفت که او را پشت خود سوار کند و دور آشپزخانه بگرداند نوبت به برادر بسیجی که رسید، او به ظاهر قدری تلاش کرد و سپس گفت که متأسفانه نمی‌تواند آن هیکل گنده را بچرخاند!

خبر این موضوع به سرعت در تمام اردوگاه پیچید و تا مدت‌ها اسباب خنده و شادمانی ما بود.

برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت: «مگر گاوی؟!» سرباز عراقی که معنی لغت «گاوی» را نفهمیده بود، پرسید: گاوی یعنی چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت

سطل واژگون شد!

در گزارشی از وضعیت نابهنجار بهداشت در زندان‌ها و اسارتگاه‌های عراق، آمده است: توالت‌های غیر بهداشتی نیز مشکل عمده‌ای را به وجود می‌آورد. در ابتدای اسارت بدون هیچ پیش‌بینی درب آسایشگاه‌ها را به روی اسرا می‌بستند و ساعات بسیاری از روز و تمام شب کسی به توالت دسترسی نداشت! وقتی این مطلب را به عراقی‌ها گوشزد می‌کردیم، در کمال بی‌شرمی به پنجره‌ها اشاره می‌کردند و می‌گفتند: از پنجره‌های پشت استفاده کنید! به ناچار در چند روز اول عدّه‌ای از بین میله‌های پنجره‌های پشت آسایشگاه به بیرون ادرار می‌کردند و در نتیجه فضای پشت آسایشگاه‌ها متعفن شده بود. بعد از مدتی سطلی جهت این امر اختصاص دادند و اسرا با آویزان کردن پتویی در پشت درب بسته آسایشگاه، آن محل را مخصوص این (امر) قرار داده و به نوبت دو نفر هر روز صبح سطل را خالی می‌کردند. یك روز دو نفر از بچه‌ها سطل را در حالی که پر بود، در دست گرفته و از پله‌ها آرام آرام پایین می‌بردند. ناگهان یکی از سربازان عراقی، در تعقیب یکی از اسرا که در حال گریز بود، از پله‌ها به سرعت بالا آمد، و چون این دو را مقابل خود دید، فریاد زد کنار برو و کابل دستش را از پایین به طرف آنان پرتاب کرد. آن دو عمداً یا سهواً، ناگهان سطل را رها کرده و فرار کردند! سطل واژگون شد و تمام محتویات آن به روی سرباز بعثی پاشیده شد! بیچاره از فرط ناراحتی نزدیک بود سکته کند. در حالی که دشنام می‌داد و سربازان دیگر بر وی می‌خندیدند، از تعقیب دست برداشت و به طرف حمام دوید.

شوخ طبعی  رزمندگان
ای عراقی قاتل!

در خاطره‌ای از سردار عراقی، فرمانده سابق لشکر پیاده 17 علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) آمده است: شب عملیات بدر، بعد از عبور از آبراه‌های هور فکر می‌کردم سنگر کمین دشمن پاکسازی شده است؛ غافل از اینکه دشمن از آن سنگر، حرکات ما را نظاره می‌کرد. و ناگهان از پشت سر، قایق ما زیر آتش رگبار تیربار سنگر قرار گرفت. دو تن از همراهانم شهید و یکی هم مجروح شد. دو گلوله به سمت راست سینه‌ام اصابت کرد و ریه‌هایم را سوراخ و از پشت کمرم بیرون آمد. همان وقت، به چهار نفر از همراهان که سالم بودند، دستور دادم که برگردند و من با پیکر دو شهید، یکه و تنها ماندم. عراقی‌ها آمدند، جیب‌های ما را خالی کردند و قایق را هم به کنار سنگرشان بردند. بعد از آن دوباره عراقی‌ها به طرف قایق آمدند و یکی از آنها متوجّه شد که من زنده‌ام و به صورتم آب ریخت. چشمهایم باز شد. مرا به سنگر خود بردند. دست‌های مرا بستند و شکنجه‌ام کردند و اطلاعات می‌خواستند و حتی دوبار مرا با ریه تیر خورده به داخل آب انداختند. وقتی مرا از آب بیرون کشیدند، دیگر تنفس برایم سخت بود و با دست و پا زدن، خون و آب از ریه‌هایم خارج می‌شد. آنها هم ایستاده بودند تا ظهر شد. به آنها گفتم دستم را باز کنید تا نماز بخوانم اما اعتنا نکردند. با اشاره نماز خواندم تا اینکه متوجه شدم عراقی‌ها دارند وسایلشان را جمع می‌کنند تا عقب نشینی کنند. آنها رفتند و مرا که دیگر رمقی نداشتم، تنها گذاشتند. تلاش کردم و دستهایم را باز کردم و به زحمت جلیقه‌ای پوشیدم و تصمیم گرفتم به داخل آب بروم و در نیزارها مخفی شوم. وقتی وارد آب شدم، آب به داخل ریه‌هایم رفت و دیگر قادر به نفس کشیدن نبودم. با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون کشیدم و بی‌حال روی زمین افتادم. ناگهان متوجه صدای قایق‌های خودی شدم. بچه‌های یکی از گردان‌های لشکر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل کردند. بی‌هوش شدم. در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشم‌هایم را باز کردم. بالای تخت من کاغذی زده بودند که نوشته بود: «عراقی».

خانم پرستاری وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محکم بر سر من کوبید و گفت: «ای قاتل عراقی!» اما من که بی‌رمق روی تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقی نیستم، فامیلی من عراقی است.

با زحمت زیاد خودم را از آب بیرون کشیدم و بی‌حال روی زمین افتادم. ناگهان متوجه صدای قایق‌های خودی شدم. بچه‌های یکی از گردان‌های لشکر قم آمدند. مرا شناختند و به عقب منتقل کردند. بی‌هوش شدم. در بیمارستان شهید دستغیب شیراز چشم‌هایم را باز کردم. بالای تخت من کاغذی زده بودند که نوشته بود: «عراقی».خانم پرستاری وارد اتاق شد و تا به تخت من رسید، محکم بر سر من کوبید و گفت: «ای قاتل عراقی!» اما من که بی‌رمق روی تخت افتاده بودم، به او گفتم: من عراقی نیستم، فامیلی من عراقی است.

محمد گاوی!

روزی یکی از برادران اسیر در اردوگاه موصل 4 مورد هجوم وحشیانه سرباز عراقی به نام محمد قرار گرفت. برادر کتک خورده ناخودآگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت: «مگر گاوی؟!» سرباز عراقی که معنی لغت «گاوی» را نفهمیده بود، پرسید: گاوی یعنی چه؟ برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت: سیدی (یعنی آقای من) در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را می‌دهند. سرباز عراقی بدون اینکه از این توضیح، مشکوک شود، با خوشحالی و تکبّر، بادی به غبغب انداخت و او را رها کرد! فردای آن روز وقتی یکی دیگر از برادران او را به نام سید محمد صدا زد، سرباز عصبانی شد و با خشونت گفت: «سید محمد گاوی، فهمیدی؟» آن بنده خدا هم که از کل ماجرا بی خبر بود، با تعجب گفته او را تأیید و تکرار کرد. و از آن به بعد لقب «محمد گاوی» رسماً بین برادران (در مورد آن شخص) رواج یافت.

پدر صلواتی

یک روز در منطقه داشتیم والیبال بازی می‌کردیم. پاسور من برادری بود که مثل بعضی‌ها او را «پدر صلواتی» صدا می‌زدند. وقتی چند بار درست پاس نداد، برگشتم و گفتم: «پدر صلواتی دفعه آخرت باشد که اینطور پاس می‌دی و الاّ هرچه از دهنم در بیاد، بهت می‌گم». فرمانده گردان تخریب پشت سرم ایستاده بود. بازی که تمام شد، دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت: «آفرین خیلی خوشم آمد» او نمی‌دانست که همه به آن بنده خدا می‌گویند «پدر صلواتی». تصور می‌کرد من از روی توجه و با کنترل زبان او را به این نام صدا زده‌ام. این شد که مرا با خودش برد به گردان تخریب. آنقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس. چیزی نگذشته بود که عملیات خیبر شروع شد. برای تخریب پل «القرنه» وارد عمل شدیم که به اسارت نیروهای بعثی درآمدم. یک پدر صلواتی گفتن هفت سال کار دستمان داد و ما را برد و آورد!




طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 05:02 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



خاطره خنده‌دار از نحوه‌ی اعزام ما


پنج نفر بودیم؛ همراه و همراز و همدرد! دردمان چه بود؟ رفتن به جبهه! همه‌مان پانزده، شانزده ساله بودیم و شاگرد دبیرستانی. در آن جمع پنج‌نفره فقط من بودم که چند ماه پیش با هزار دوزوکلک توانسته بودم خودم را به عقبه منطقه عملیاتی برسانم، اما وقتی شب حمله فرارسید...

خاطرات رزمندگان

پنج نفر بودیم؛ همراه و همراز و همدرد! دردمان چه بود؟ رفتن به جبهه! همه‌مان پانزده، شانزده ساله بودیم و شاگرد دبیرستانی. در آن جمع پنج‌نفره فقط من بودم که چند ماه پیش با هزار دوزوکلک توانسته بودم خودم را به عقبه منطقه عملیاتی برسانم، اما وقتی شب حمله فرارسید، خواستند گردان ما را به خط مقدم ببرند. فرمانده گردان آمد سراغم و محترمانه و بدون هیچ رحم و شفقتی حکم اخراجم را دستم داد و هرچه گریه‌زاری کردم، اجازه نداد با آن ها در عملیات شرکت کنم. دست از پا درازتر برگشتم اسدآباد، اما برای این‌كه پیش دوستانم دماغ‌سوخته و ضایع نشوم، شروع کردم به خالی بستن که بله، رفتم عملیات و چهل تا تانک منفجر کردم و دویست، سیصد تا بعثی را به درک واصل کردم و کم مانده بود خود صدام کافر را هم کت‌بسته اسیر کنم که ناغافل ترکش خوردم و صدام با خوش‌اقبالی از چنگم فرار کرد! خیلی شانس آورد؛ والا می آوردمش اسدآباد تا خودتان سوارش بشوید و حظ کنید!

هفته اول بچه ها دروغ هایم را باور کردند، اما از هفته دوم حتی خودم هم دیگر برای پرت‌و‌پلاهایم تره خرد نمی کردم. البته حسن که شکاک بود، گیر داد بهم که کجات ترکش خورده؟ نشانمان بده.

من هم برای این‌كه ضایع نشوم، جای یک زخم قدیمی را که روی کاسه زانویم بود و بر اثر افتادن از روی الاغ نصیبم شده بود، نشان دادم؛ اما اگر خودم هم باورم می شد، حسن باورش نشد.

- این زخمْ کهنه و قدیمیه. خودتی! بچه گیر آوردی خالی‌بند؟

و من کم نیاوردم و با پررویی تمام گفتم: کجای کاری بچه‌جان؟ علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده. داروهایی اختراع شده که زخم مهلک و کشنده را ظرف دو ساعت درمان می کنند. از همان داروها روی زخم من ریختند؛ به خاطر همین قدیمی به نظر می‌آید. حسن اصلاً باورش نشد، اما دوستان دیگرم کمی آرام گرفتند.

این حسن از آن موجودات عجیب‌وغریب بود. از همه بدتر اسم پدر و مادرش بود که ما آن‌قدر به خاطرش بهش خندیده بودیم، به آن حساس شده بود. اسم پدرش نجف بود و اسم مادرش سمرقند! برای این‌كه حرصش را در بیاوریم، برایش دست می گرفتیم که: بین نجف تا سمرقند فقط یک مُحرّم فاصله است.آخر اسم برادر بزرگش محرم بود.

دیگر بچه ها حسابی تحویلم می گرفتند و آن هایی که عشق جبهه رفتن خانه‌خراب و مجنونشان کرده بود، اما هیچ نقشه و حربه ای برای فرار از خانه و رفتن به جبهه نداشتند، دوروبرم را گرفتند و من شدم رئیس و سردسته عشاق جبهه ندیده. هرکداممان راه های مختلفی برای ثبت‌نام یا فرار به‌سوی جبهه امتحان كرده بودیم، اما همه راه ها شکست خورده و مأیوس و درمانده شده بودیم. سرانجام فکر بکری به سرم زد. – بچه ها من یک نقشه دارم. حسن با بدگمانی همیشگی‌اش پرسید: باز هم شروع کردی؟

بچه ها به او اعتراض کردند و ساکتش کردند.

- شنیده ام قرار است به‌زودی در جبهه جنوب یک عملیات مهم شروع بشود. من می گویم...

حسن پوزخند زد و گفت: به به! عملیاتی که تو ازش خبردار شده باشی، حتماً به گوش خواجه‌حافظ شیرازی هم رسیده. پس نسخه عملیات پیچیده است.

ما را که مثل بچه آدم نمی برند جبهه؛ پس خودمان می رویم. گوش کنید و اجازه بدهید تا باقیش را بگویم. وقتی رسیدیم اهواز، می رویم توی یک پایگاه اعزام نیرو. آن‌ها هم اسممان را می نویسند و می رویم عملیات. چطور است؟ بچه ها هاج‌وواج نگاهم میکردند

کم مانده بود جنی شوم و به سروکول حسن بپرم که بچه ها به‌زحمت جلویم را گرفتند. به حسن توپیدند که دندان به جگر بگیر و به من التماس کردند كه باقی حرفم را بزنم. من هم بعد از کلی ناز و منت، نقشه آبکی و لنگ در هوایم را توضیح دادم.

- ما را که مثل بچه آدم نمی برند جبهه؛ پس خودمان می رویم. گوش کنید و اجازه بدهید تا باقیش را بگویم. وقتی رسیدیم اهواز، می رویم توی یک پایگاه اعزام نیرو. آن‌ها هم اسممان را می نویسند و می رویم عملیات. چطور است؟

بچه ها هاج‌وواج نگاهم میکردند. کلی برایشان دلیل و مدرک آوردم که مو لای درز نقشه ام نمی رود و مطمئن باشید نقشه مان می گیرد و ناکام از دنیا نرفته و به آرزویمان که رسیدن به جبهه است می رسیم. سرانجام بچه ها قبول کردند، اما مشکل این‌جا بود که خانواده هر پنج نفرمان سفت و سخت با رفتنمان به جبهه مخالف بودند. تصمیم گرفتیم هیچ کدام نگوییم چه قصد و نیتی داریم و وقتی به امید خدا به جبهه رسیدیم، نامه نوشته و آن ها را خبردار کنیم. بعدش قرار شد دور از چشم خانواده، باروبندیلمان را پنهانی به مسجد آورده و شب را در مسجد بمانیم تا صبح زود به ترمینال اتوبوس برویم. اما این وسط فقط حسن بود که آیه یأس می خواند و همه اش می گفت: اگر آسمان به زمین بیاید، بابام اجازه نمی دهد شب را بیرون بمانم. نه، نمی شود. فکر نمی کنم بتوانم همراه شما بیایم.

اکبر گفت: دیگر خود دانی. ما ساعت شش صبح می رویم ترمینال. اگر خودت...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ دوشنبه 12 تیر 1391 ] [ 05:21 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

زودباش هزار

 به نام خدا


زودباش هزار تومان بده


قادر می‌گوید: جرثقیل دیر کرد، از اینجا لودری رد می شد، کانتینر را با لودر کشیدیم آوردیم. آقامهدی باکری می‌گوید: برادر طهماسبی منتظر جرثقیل نشدی کانتینر بیت المال را کشیدی آوردی اینجا! هزار تومان به خاطر این سهل انگاری جریمه می‌شوی تو در حفظ بیت‌المال کوتاهی کرده‌ای. به دنبال این تذکر بچه‌ها به قادر گیر می‌دادند که: زودباش هزار تومان را بده...


خاطرات رزمندگان

«حاج بیوک آسایش جاوید» از دلاوران تبریزی برای رزمندگان لشکر 31 عاشورا نامی آشناست. حاج بیوک اولین بار در سال 59 به جبهه سوسنگرد رفت. توانایی های رزمی خویش را توام با نفس گرم و صدای حزینش به خدمت گرفت. «شهید علی آسایش جاوید» فرزند حاج بیوک در عملیات نصر 7 به شهادت رسید و فرزند دیگرش ابراهیم تا پایان جنگ در جبهه ماند. آنچه پیش روی شماست گزیده ای از خاطرات مداح لشکر 31 عاشورا حاج بیوک آسایش است :

بعد از عملیات خیبر برای استراحت به تبریز رفتیم . یک روز علی اکبر را در مغازه پدرش دیدم گفت: "آقا سید فاطمی را آقا مهدی فرستاده دنبالم باید بروم." و عجله داشت که زود خودش را به آقا مهدی برساند.

علی اکبر از نخستین روزهای شروع انقلاب اسلامی کمتر روی خانه و استراحت را دیده بود. مدام در پی فعالیت بوده و  پس از پیروزی انقلاب نیز محافظ شهید آیت اله مدنی بود.

اولین دوره نظامی را در کرج و در گروه نامنظم شهید چمران گذراند. مدتی در تیپ عاشورا معاون گردان بود و پیش از عملیات والفجر مقدماتی هم فرماندهی گردان «شهدای محراب» را برعهده گرفت. او از فرماندهان مورد اعتماد آقا مهدی باکری به شمار می‌رفت.

آمدن آقا سید فاطمی، رفتن علی اکبر رهبری، شستم را خبردار کرد که وقت ماندن نیست و باید رفت. به فاصله پنج-شش روز از علی اکبر راه دزفول را در پیش گرفتم بی آنکه حکم مأموریتی بگیرم یکراست رفتم پادگان دزفول و رخت اقامت را در گردان علی اکبر رهبری انداختم.

در ستاد لشکر، قادر طهماسبی گفت: گردان رفته سد دز آموزش ولی علی اکبر قرار است امروز سری به ستاد بزند. بیا بشین. با قادر نشستیم به گپ و گفتگو. قادر نیروی عملیاتی بود؛ اما ‌آن موقع توسط رئیس ستاد برادر سید مهدی حسینی در ستاد به کارگیری شده بود.

سرانجام علی اکبر سوار بر تویوتا آمد. کارهایش را در ستاد انجام داد و راهی سد دز شدیم. رهبری توی راه گفت: حاج آقا، قادر طهماسبی برای من شعری ساخته حالا باید جوابش را بنویسیم. در برخی مواقع از باب شوخی و مزاح یک سوژه‌ای می ساختند و به همدیگر شعر می‌گفتند. این هم نمونه‌ای از سوژه‌های ساختگی برای قادر بود.

یکی از بچه‌ها پرسید: کیه، چی می‌خواست؟ - از مخابرات بود. پرسید علاءالدین آنجاست، گفتم بله اینجاست. گفت گوشی را بده صحبت کند، گفتم نمی‌تواند. پرسید چرا؟  به والور-علاءالدین- وسط چادره اشاره کردم، گفتم رویش قوری گذاشته‌اند!

می‌دانستم قادر به شعر و شاعری علاقه مند است.

پرسیدم: چه شعری؟

گفت: از تبریز که ‌آمدم، گردان دست سهرابی فر بود. حالا من شده‌ام فرمانده و او هم معاون. این موضوع دستمایه شعر قادر قرار گرفته:

علی اکبر رهبری گردان آلیبدی

گلیب سهرابینی تختدن سالیبدی

گفتم: نگران نباش، می نویسم.

هوای دزفول ابری بود و ما تا برسیم سد دز، باران شروع کرد به باریدن. آن هم چه بارانی! چشم‌تان روز بد نبیند. آسمان می غرید و ترس را می‌ریخت توی دلها. سیل همه جا را گرفت و چادرها به شکل جزیره ماندند در میان آب. شیرتو شیری بود که بیا و ببین. در آن تاریکی مطلق فقط چراغ مهتابی چادر تبلیغات روشن بود آن هم به برکت وجود علی حاجی بابایی، چراغ مهتابی ساخت خود علی بود.

رهبری آرام و قرار نداشت. تا چشمم به چشمش می‌افتاد اشاره می‌کرد که جواب قادر را بنویس. توی فکر بودم شعر را از کجا شروع کنم. تکیه کلام قادر «ایپین قیریلیسین» بود. مصرع اول را اینگونه نوشتم: ایپین قیریلسین قادر...( الهی! طنابت پاره شود قادر)

بعد به بچه‌ها گفتم: شما هم اطلاعات بدهید چیزهایی که از قادر می‌دانید بگویید.

یکی از بچه‌ها که نامش یادم نیست تعریف کرد: ستاد کانتینری دارد که فاصله‌اش با چادر ستاد زیاد بود. آقا مهدی گفته بود با جرثقیل بیاورند نزدیک چادر. قادر زنگ می‌زند جرثقیل بیاید؛ اما دیر می‌کند. در این فاصله لودری از آنجا رد می‌شود حالا قادر روی چه حسابی به راننده لودر می‌گوید زنجیر ببندیم این کانتینر را بکش بیاور نزدیک چادر ستاد. راننده لودر از همه جا بی‌خبر از قادر حرف شنوی می‌کند و کانتینر را یدک‌کش می‌‌آورد کنار چادر ستاد.

آقا مهدی باکری از اثر پی به مؤثر می‌برد. می‌پرسد: انگار این طرفها اتفاقی افتاده؟

قادر می‌گوید: جرثقیل دیر کرد، از اینجا لودری رد می شد، کانتینر را با لودر کشیدیم آوردیم.

آقامهدی می‌گوید: برادر طهماسبی منتظر جرثقیل نشدی کانتینر بیت المال را کشیدی آوردی اینجا هزار تومان به خاطر این سهل انگاری جریمه می‌شوی تو در حفظ بیت‌المال کوتاهی کرده‌ای.

به دنبال این تذکر بچه‌ها به قادر گیر می‌دادند که: زودباش هزار تومان را بده.

باران همچنان می‌بارید و سیل وارد چادرها شده بود. آن شنب گردان رهبری، مهمان دیگری هم داشت؛ محمدرضا بازگشا فرمانده گردان حضرت علی اکبر. او هم آمده بود وضعیت را بررسی کند و گرداش...



ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ یکشنبه 11 تیر 1391 ] [ 05:20 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا


شوخی‌های حاجی بخشی در فاو


در فاو شرایط آنقدر سخت بود که شهید دستواره هم آر.پی.جی به دست به شکار تانک‌های دشمن می‌رفت، فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد که حاج‌بخشی ‌آمد، هنوز از راه نرسیده شعار ‌داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد فریاد زدند «دشمن»


حاجی بخشی

گل‌علی بابایی از رزمندگان لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت پیر جبهه‌های نبرد ابوالشهیدین «حاج ذبیح‌الله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سخت‌ترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید.

بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر8» سپری می‌شد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمی‌کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‌الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‌ترین فرماندهانش را مأمور ‌کرد تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آنها را درون آب‌های اروند بریزند.

سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ‌ ام‌القصر را با تانک‌های پیشرفته تی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانک‌ها آن‌قدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‌کرد.

دشمن پاتک سنگین خودش را شروع ‌کرد. هواپیماهای جنگنده و هلی‌کوپترهای توپدارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپ‌های سهمگین‌اش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانی‌ها و حتی عقبه آنها را هدف قرار ‌داده بود. هر کس هر کاری از او برمی‌آمد، انجام می‌داد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. 

شرایط آنقدر سخت بود که شهید «سیدمحمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) هم آر.پی.جی به دست به شکار تانک‌ها می‌رفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام داده می‌شد، اما چه کاری؟!

کجا می‌رید؟ (با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند)  - کربلا. - منم ببرید.

- جا نداریم!

به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید چه کاری می‌شد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه ‌رسید. با همان پاترول فکسنی‌ و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج‌بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته‌ شکلاتی در دست. هنوز از راه نرسیده شعار ‌داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!».

 ـ کی بریده؟

ـ آمریکا

ـ کجا می‌رید؟

با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند

-کربلا

- منم ببرید

- جا نداریم!

و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچه‌ها اعتراض می‌کند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‌شود و نیروها و تانک‌های عراقی مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند.

روحش شاد




طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ شنبه 10 تیر 1391 ] [ 05:05 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



تقی چغندر و رفقا در جبهه


آفتاب عمود می تابید، هوا گرم و شرجی، شهردار بخت برگشته، پشت خاکریز، با پای برهنه، لخت، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد، توی دیگ دوغ...


تقی چغندر و رفقا در جبهه

(این قصه واقعیت دارد)

آفتاب عمود می تابید، هوا گرم و شرجی، شهردار بخت برگشته، پشت خاکریز، با پای برهنه، لخت، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد، توی دیگ دوغ. کله اش را همیشه خدا توی آن ظل گرما، تیغ می زد، واسه همین مشهور بود، به «محمود کله»، محمود کله که عرق از گوش های بلندش، همین طور فر فر می چکید، پارج را از دوغ لبریز می کرد، با فیس و افاده، می ریخت داخل پیمانه لیوان، بچه های را که توی صف ایستاده بودند، صدا می زد.

- تقی چغندر بیاد جلو!!

واسه هر کدام، از ما یک اسم گذاشته بود، رمضان جبار، معروف به جبار سینگ، اکبر ریش، ممد پتکی، با خودش کلی حال می کرد.

یک نی هم کاشته بود، مقابل یکی دو متری، ستون بچه ها، دستور داده بود، که بچه ها حق ندارند،تا صداشون نکرده، از سایه نوک نی، یک سانت جلو تر بیان،...

ساعت حدود دو سه بعد از ظهر، چهل پنجاه نفر را از سنگر و پشت خاکریز، کشیده بود بیرون...

آهای دوغ دارم، دوغ داغ تگری، نه، بخدا راست راستکی، تگری تگری تگریه،...ترکش نخور بیا دوغ بخور، القصه؛ جان بچه ها را به لب شان می رساند، تا لبی از دوغ تر کنند، هنوز کاسه هفت هشت نفر را بیشتر از دوغ لبریز نکرده بود، که خمپاره لعنتی، شد خرمگس معرکه، بساط عیش نوش ما را دوخت بهم....

وقتی صدای صوت خمپاره ویززززز کنان داشت نزدیک می شد، بچه ها هر کدام کاسه ها را یک طرف پرت و پلا کردند و خیز رفتند، حالا نخیز، کی بخیر، نفس ها در سینه حبس حبس شده بود،

بابا خمپاره که نترکیده این تقی چغندر چرا هوار هوار میکنه، همه مات و حیران، از جا بلند شده بودیم، یک ور انداز کردیم، همه، حی و حاضر بودیم، جز یک نفر، شهردار بخت برگشته، گور به گور شده، محمود کله غیب اش زده بود، ....

یکی می گفت: ناقلا در رفت تو سنگر، ترسیده در نمیاد، یکی می گفت...

یک دو سه،

خمپاره نترکیده بود، مثل چغندر، سیخکی فرو رفته بود، تو خاک، کنار دیگ دوغ، گرد و غبارش همه جا را محور کرده بود، محمود کله را هم...

تقی چغندر که سر ستون بود، بوی سوختن تن خاک، با تن داغ و سرخ خمپاره، مثل فلفل فرو رفته بود، تو سوراخ دماغش، پشت به پشت، های عطسه می کرد، داد می زد.. آهای هوار....

بابا خمپاره که نترکیده این تقی چغندر چرا هوار هوار میکنه، همه مات و حیران، از جا بلند شده بودیم، یک ور انداز کردیم، همه، حی و حاضر بودیم، جز یک نفر، شهردار بخت برگشته، گور به گور شده، محمود کله غیب اش زده بود، ....

یکی می گفت: ناقلا در رفت تو سنگر، ترسیده در نمیاد، یکی می گفت رفته تو چاله خمپاره چند متری آن طرف تر یک چاله گنده بود، از بس خاک بر سر عراقی ها خمپاره یک جا ترکونده بودند، شده بود، ببخشید بی ادبی نشه، مستراح بچه ها، دورش گونی پیچ کرده بودند، تقی چغندر دوید آنجا سرک کشید، محمود کله آنجا هم نبود. واقعا مانده بودیم که شهردار ما اصلا کجا در رفته، که یک مرتبه، مثل مرده ائی که با کفن، از تو قبر بیرون بیاد، سرتا پا دوغ چکان از توی دیگ زد بیرون، ایستاد. چشماش زنگ زنگ می کرد. پقی زدم زیر خنده، بعد یک حیرت نسبتآ کوتاه، همه زدیم زیر خنده، حالا نخند کی بخند، بچه ها مثل ساقه پیچک، به خودشان می پیچیدند، قی می کشیدند و می رفتند هوا، ......

محمود کله، غیض کرده بود؛ داد می زد؛ هرکی در بره و سهم دوغ اش را نخوره، تا یک هفته به طرز هولناکی از چای و شام و آب یخ، هیچ خبری نیست.

وسط دیگ، دوغ چکان، با همان پای برهنه، پارچ و می زد، سه تا سه تا، صدا صدا می کرد، کاسه ها را پر دوغ می کرد، دستور داده بود؛ باید جلوی چشم اش، دوغ را سر بکشیم، هق می زدیم و دوغ را سر می کشیدیم. حسابی حال می کردیم،خنده بازاری بود بخدا.... هق می زدیم و می خندیدم، گور بابای صدام، های خوش بودیم. خوش....

هر کی در بره، باباش و میارم جلو چشم اش، بعد دوغ های که از تو سوراخ دماغش بیرون زده بود مشت کرد و پاشید رو سر بچه ها، کله و صورتش را دست کشید، مثل لودر دوغهای که از سرو کله اش شره کرده بود جمع کرد، هورت، بالا کشید، یک آخیش گفت، هق همه را بالا آورد.

وسط دیگ، دوغ چکان، با همان پای برهنه، پارچ و می زد، سه تا سه تا، صدا صدا می کرد، کاسه ها را پر دوغ می کرد، دستور داده بود؛ باید جلوی چشم اش، دوغ را سر بکشیم، هق می زدیم و دوغ را سر می کشیدیم. حسابی حال می کردیم،خنده بازاری بود بخدا.... هق می زدیم و می خندیدم، گور بابای صدام، های خوش بودیم. خوش....

نویسنده: غلام علی نسائی




طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ جمعه 9 تیر 1391 ] [ 05:17 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا




مقر حاجی جوشن و آشپزخانه لشکر


 حاج جوشن آمد، صدا زد خبرنگارا حالا بیان، حاج جوشن شروع کرد به تقسیم غذا، وقتی در دیگ را باز کردم، بخار برنج و بوی کباب، آب از لب و لوچه خبرنگارای خارجی مثل لوله آفتابه می ریخت، دود از کله شان بلند شد


مقر حاجی جوشن و آشپزخانه لشکر

مدت زمان کوتاهی از فوت مرحوم حاجی بخشی نمی گذرد. اما هنوز هستند حبیب هایی که برای ما باقی مانده اند و وجودشان برکتی است برای ایران اسلامی. یکی از آنها حاج حسن جوشن معروف به حاج جوشن است.حاج جوشن پیر لشکر 25 کربلا بوده و هست.

آنچه پیش روی شماست تنها یک خاطره از آن هزاران جملاتی است که می توان از پیرمرد دل برنا برای نسل جوان نقل کرد:

حاج جوشن، بیسم زد: زودی بیا!

تابستان بود و کوهستان های جنگی، هوای دل پذیری داشت.

«لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا» هر کجا که اسباب کشی می کرد، آشپزخانه را هم فوری سرپا می کردم.

گفتم: حاجی چه خبر است!؟

حاج جوشن پیر دلیر و مرشد«لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا»، اصلا مقر حاج جوشن معروف است، رزمنده های این لشکر کربلائی، او را به خاطر شربت های نابش، که از دست حاج جوشن تناول کردند، خوب می شناسند.

گفت: قاسم آبادی قرار است خبرنگارای خارجی بیان فیلم برداری کنند.

گفتم: خوب حاجی بزار فیلم برداری کنند، آنها با رزمنده ها می خواهند مصاحبه کنند و قدرت نظامی بسیجی ها را ببینند، با آشپزخانه و سرآشپز لشکر چکار دارند.

حاج جوشن گفت: همین دیگه قاسم آبادی، این ابرقدرت ها تو مملکت خودشان شایع کردند، بسیجی ها غذای درست حسابی ندارند که بخورند، تو جبهه رزمنده های ایرانی از بس کنسرو و نان خشک خوردند، خشکیدند و نای جنگیدن ندارند، جمهوری اسلامی توان اداره جنگ را ندارد.

گفتم: ابرقدرتها غلط کردند، فردا ظهر نهار رزمنده ها، رشته پلو با کباب بره، دسرشان، سیب و پرتقال، بگو هر چی عکاس و فیلم بردار است بیایند.

هر وعده بیش از دوازده هزار غذا می پختیم، سریع دستور دادم، گوسفندهای زنده را سر ببرند، سیخ بکشند.

بیش از صد و پنجاه تا نیرو داشتم، تا اذان صبح رشته پلو و کباب بره آماده شد، تویوتا ها آمدند نماز صبح را که خواندیم، برای ده هزار نفر غذای گرم بسته بندی، چند تا دیگ هم دست نخورده، بار ماشین ها کردیم و رفتیم. نزدیک بیست سی نفر، خبرنگار وعکاس خارجی آمده بودند.

حاج جوشن پیر دلیر و مرشد«لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا»، اصلا مقر حاج جوشن معروف است، رزمنده های این لشکر کربلائی، او را به خاطر شربت های نابش، که از دست حاج جوشن تناول کردند، خوب می شناسند

حاج جوشن آمد، صدا زد خبرنگارا حالا بیان، یک گردان نیرو همان جا مستقر بود، بچه ها به ستون ایستادند، حاج جوشن شروع کرد به تقسیم غذا، وقتی در دیگ را باز کردم، بخار برنج و بوی کباب، آب از لب و لوچه خبرنگارای خارجی مثل لوله آفتابه می ریخت، دود از کله شان بلند شد.

دوربین ها شروع کردند فیلم برداری، عکاس ها هم عکس انداختند.

بیل می زدم توی دیگ، غذا را می کشیدم.

گفتم: اول بدهیم به همین خبرنگارای خارجی بخورند که نروند باز دروغ بگویند، ایرانی ها هیچی ندارند به رزمنده هاشان بدهند، خبرنگارا با چشم های ور قلمبیده می لوپاندند و از خودشان در خط مقدم جبهه، مقر حاجی جوشن، فیلم برداری می کردند و عکس می انداختند.

حاجی جوشن به خبرنگارا گفت: شکم تان سیر شد، اصلا تو عمرتان هم ننه باباتان، چنین غذائی بهتان نداده بخورید، هر چند شک داریم که بروید حقیقت را بگوئید، آهای خبرنگارا، گوش کنید، من می خواهم یک شعر برای شما بگویم. بروید از تلویزیون کشورتان، به ابرقدرت ها نشان بدهید، هیچ هم نترسید من هستم.

خبرنگارها، دوربین ها، چهار دست و پا، زوم کرده بودند روی دیگ غذا و دست رزمنده ها و دهان حاجی جوشن که با صدای بلندی خواند:

آهای ابرقدرت های جنایتکار

بخورید خرچنگ و قورباغه

بیائید ای بدبخت های آواره

ببینید که حزب الله چی می خوره؟ رشته پلو، سبزی پلو را بدون گوسفند درسته می خوره...

خبرنگارا سرخ شده بودن، نتق نمی کشیدند، بساط شان را جمع کردند، راه شان را کشیدند و هی دربرو... رفتند که رفتند و عظمت رزمنده های جمهوری اسلامی را هرگز فراموش نخواهند کرد.




طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ پنجشنبه 8 تیر 1391 ] [ 05:04 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

   به نام خدا          


ماجرای عکاسی بهنام در جبهه

خاطراتی از سنگرسازان بی سنگر 


ماییم و هزارها دفتر جامانده از قصه‏ی حماسه و ایثار و خرمن خرمن ورق خاطرات نو به نو و تازه از قدسیان دفاع مقدس. قصه‏ی مردانی کوچک (سیزده، چهارده ساله) هم آنانی که نماد استقامت شیعه در جهان شدند


ماجرای عکاسی بهنام در جبهه

ماییم و هزارها دفتر جامانده از قصه‏ی حماسه و ایثار و خرمن خرمن ورق خاطرات نو به نو و تازه از قدسیان دفاع مقدس. قصه‏ی مردانی کوچک (سیزده، چهارده ساله) هم آنانی که نماد استقامت شیعه در جهان شدند.

سنگر سازان بی سنگر

مینی‏بوس سرعتش را کم کرد. جاده را پایید و پیچید توی یک جاده‏ی خاکی. سر جاده دو تا تابلو زده بودند. یکی به رنگ زرد که روی آن نوشته بود: «سنگرسازان بی‏سنگر» و روی دیگر نوشته شده بود، «به مقر شهید طرحچی خوش آمدید!» سنگ‏ها از زیر شرق و شروق می‏خورد به بدنه مینی‏بوس. گرد و خاک جاده را گرفته بود. جاده مثل ماری می‏رفت به طرف کوه‏های بلند. من هنوز توی خودم بودم و دعا می خواندم که راننده گفت: «برادران عزیز بفرمایید! این هم مقر آموزشی شهید طرحچی!»

از مینی‏بوس که پیاده شدیم، مثل ندیده‏ها دور و برمان را نگاه می‏کردیم. موتور تریلی با سرعت خودش را رساند به جمع ما. راننده‏اش مرد چاق و هیکلی بود، با ریش سیاه و پرپشت. صورتش سفید و چشم‏هایش عسلی بود. 

صدای کلفتی داشت. از موتور که پیاده شد. بهنام گفت: «یا حضرت عباس، این دیگه کیه!»

قاسمی گفت: «چه قد و بالایی دارد!»

آمد و آمد تا رسید به ما. سلام کرد و با همه دست داد و گفت: «برادران عزیز خوش آمدید! بفرمایید!» و اشاره کرد به طرف سنگری. 

داشتیم می‏رفتیم که رحیمی گفت: «خدایا به خیر بگذران! با چه دلاوری رو به رو شده‏ایم!» او از جلو می‏رفت و ما از پشت سرش. کمی که رفتیم دست مرا گرفت و گفت: «نکند آمده‏ای برای آموزش!» و دستم را فشار داد.

جیغم رفت بالا و دستم را کشیدم عقب. هری خندید و گفت: «چیه دلاور! دردت آمد!» 

بچه‏ها زدند زیر خنده. قاسمی گفت: «هیچ کس نه و این دلاور باشد!»

رسیدیم دم سنگری که پتویی به در آن آویزان بود و روی یک تکه تخته رنگ شده نوشته بود: «سنگر فرماندهی!»

یکی یکی رفتیم داخل سنگر. به مردی که آخر سنگر ایستاده بود سلام کردیم و نشستیم. مرد لباس بسیجی پوشیده بود و حدوداً 50 سالش بود. بعد از احوالپرسی، گفت: «بنده خلج هستم. مسؤول این مقر و ایشان هم - اشاره به همان آقایی کرد که با ما بود - معاون بنده هستند! امیدوارم چند روزی که خدمت شما هستیم از دست ما راضی باشید: کمی صحبت کرد و گفت: «بروید کمی استراحت کنید تا بعداً بیشتر با هم آشنا شویم.» با صلواتی از سنگر آمدیم بیرون. حرفش که تمام شد نفس راحتی کشیدم. انگار یک کوه غم از روی قلبم بردارند. 

چهره‏ی غمگینم شاد و خندان شد. خودم را مثل رزمنده‏ها گرفتم و حالا  سبک‏تر راه می‏رفتم.

غلامعلی مرا زد

آمد و آمد تا رسید به ما. سلام کرد و با همه دست داد و گفت: «برادران عزیز خوش آمدید! بفرمایید!» و اشاره کرد به طرف سنگری. داشتیم می‏رفتیم که رحیمی گفت: «خدایا به خیر بگذران! با چه دلاوری رو به رو شده‏ایم!» او از جلو می‏رفت و ما از پشت سرش. کمی که رفتیم دست مرا گرفت و گفت: «نکند آمده‏ای برای آموزش!» و دستم را فشار داد. جیغم رفت بالا و دستم را کشیدم عقب. هری خندید و گفت: «چیه دلاور! دردت آمد!»

از بس که روز یا روی بلدوزر نشسته بودیم یا دنبال بلدوزر راه رفته....


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 05:05 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا




لبخند خاکی شهید همت


یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم  .حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

لبخند خاکی شهید همت

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد.

حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.

حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی

ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده  بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوا می شوم و باز آرام  از کنارشان رد می شوم.

آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.

اول رگبار می بندند.

بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و  آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.

این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....





طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ سه شنبه 6 تیر 1391 ] [ 05:04 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



خرید سال نو به سبک رزمندگان


«هان؟ حتما فکر کردی ازت پول قرض می‌خوام آره؟ تو آن پولهایی که ازم قرض کردی بده، باقی پیشکش. این  پول را برای خرید عید جمع می‌کنم. بچه‌ها دارند می‌روند کرمانشاه. حالا پاشو برو دست و صورتت را بشور که پدر خواب را درآوردی! حالم گرفته می‌شود.دست می‌اندازم که پول را پس بگیرم ...

خاطرات رزمندگان

سر شب سید جواد ویرش گرفت که مجلس دعای توسل راه بیندازد. هر چه گفتم: «سید جان! قربان جدت! آخر کجا دیدی شب عید بیایند و گریه کنند و دعای توسل بخوانند؟» که بهم براق شد و گفت: «دعای توسل و مناجات که شب عید نداره.» دیدم حرف حق می‌زند. بچه‌های دیگر هم قبول کردند.

مراسم شروع شد. حمید لطفی و حسن اکبری هم وردست جناب سید جوادخان نشستند و دعا شروع شد. من هم کنار حمید نشستم. حمید در حال خواندن دعا بود و من چشم به مفاتیح داشتم. نور باریک سبز رنگ چراغ قوه کوچک سید جواد روی صفحه‌های مفاتیح پخش شده بود. دعا رسید به امام جواد(ع) که دیدم ای دل غافل از بقیه دعا خبری نیست! حمید سوزناک گفت: «قربان مظلومیتت آقاجان!»‌ یعنی سید جواد شروع کن، سید جواد هم روضه حضرت جواد(ع) را شروع کرد. سر تیر پوتینهایم را پاشنه بخواب پا کردم و رفتم سراغ اتاقهای دیگر بلکه مفاتیح پیدا کنم. هر جا می‌روم خبری نیست که نیست. تو بیشتر اتاقها مراسم زیارت عاشورا و دعای توسل بپا است. در یکی از اتاقها مفاتیح پیدا می‌کنم و تیز برمی‌گردم پایین. مفاتیح را به حمید می‌دهم. حمید شروع می‌کند، اما با رسیدن به امام حسن عسکری(ع) دوباره می‌بینم که خبری از باقی دعا نیست! عجب اوضاعی شده؟!

حمید باز می‌گوید: «قربان مظلومیتت آقاجان!» سید جواد مستأصل نیم نگاهی...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ دوشنبه 5 تیر 1391 ] [ 05:04 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



جغله های جبهه


بیشترشون چهارده، پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر، بهشون می گفتند: سنگرسازان بی سنگر، معروف بودند به جغله های جهاد. انگار جبهه خونه خاله شون بود. نه از ترکش می ترسیدند، نه از تیر اما از خدا خیلی حساب می بردند. خدا رحمتشون کنه بیشترشون شهید شدند مثل فرمانده شون محمد علی قیصری ،اجر نماز شبشون با خدا و لبخند بازی های ساده و طنزشون مال شما


جغله های جبهه

شهدا ستارگان درخشانی هستند که هریک می توانند عالمی را روشن کنند. (مقام معظم رهبری)

چه بچه های باحالی و چه روزهای با صفایی و چه شب های آسمونی و قشنگی بود .سرزمینی در یه قدمی بهشت ؛ نه روستایی بودند و نه شهری . از سرزمین ملائک بودند و چند روزی مهمون این کره خاکی ؛ اومده بودند تا تلنگری به دلهای زنگ زده و غافل ما بزنند .

اونچه در دفاع مقدس گذشت ، قصه خون و خونریزی ، تعصبهای خشک و توخالی و اخمای تند وخشن نبود . راز قصه اونا ، رنگ قصه گل بود و پروانه ، تبسم و لبخند مرام رویشان و نماز و اشک ، مسلک روح آسمونیشون بود .

یکی از مقرهاشون نزدیک خرمشهر بود . مقر شهید حجتی . بیشترشون چهارده – پونزده ساله بودند و راننده لودر و بلدوزر ، بهشون میگفتند : سنگر سازان بی سنگر . معروف بودند به جغله های جهاد . سردار حاج مهدی علی خانی بهشون میگفت : کرفه چی ها ! یعنی کوچولوها ! خیلی هاشون از روستای حاجی آباد نجف آباد بودند .

بیشتر خاکریز های شلمچه تا جاده های کوه های حلبچه ، این بچه ها رو یادشونه . انگار جبهه ، خونه خالشون بود . نه از ترکش میترسیدند ، نه از تیر ؛ اما از خدا خیلی حساب می بردند !!! خدا رحمتشون کنه . بیشترشون شهید شدن ،مثل محمد علی قیصری فرمانده هفده ساله (طلبه شهید محمدعلی قیصری فرزند حسین که در سن 17 سالگی در تاریخ 28/7/1362 در تپه های هفت توانا والفجر4 به درجه شهادت رسید.) ، اسماعیل رحیمی...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 05:16 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



امام جماعت غصبی!


 می‌گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می‌برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک می‌کشید

جبهه

می‌گویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه می‌برند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک می‌کشید. یک نوجوان 15 ساله دراز بی‌نور که به قول معروف به نردبان دزدها می‌ماند. یادش بخیر. در حوزه که بودیم یک طلبه بود که انگار از طرف شیطان مأمور شده بود بیاید و فضای آرام و بی‌تنش آن‌جا را به جنجال بکشاند. او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد: ابوالفضل! قربان آقا ابوالفضل(ع) بروم. آن بزرگوار کجا و این ابوالفضل جعلی کجا؟ کاری نبود که نکند. از راه‌انداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمه‌های شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش می‌رفت در حجره‌اش تخت می‌خوابید و ما تازه شصت‌مان خبردار می‌شد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! کاری نماند که نکند. از ریختن مورچه‌های آتشی در عمامه‌مان تا انداختن عقرب و رتیل در سجاده نمازمان. در شیشه گلاب، جوهر می‌ریخت و وسط عزاداری و در خاموشی روی جمعیت می‌پاشید.

اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبرزخان، یک طفل معصوم و بی‌دست و پا حساب می‌شد. کاری نبود که فریبرز نکند. مورچه جنگ می‌انداخت؛ به پای بچه‌های نماز شب خوان زلم زیمبو می‌بست تا نصفه شب که می‌خواهند بی‌سروصدا از چادر بروند بیرون وضو بگیرند، سر و صدا راه بیفتد؛ پتو را به آستر و دامن پیراهن بچه‌ها می‌دوخت؛ توی نمکدان تاید می‌ریخت و هزار شیطنت دیگر که به عقل جن هم نمی‌رسید. از آن بدتر، مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی و پیش‌نماز گردان بودم و دیگران روی ما خیلی حساب می‌کردند. اما مگر فریبرز می‌گذاشت؟

اوایل سعی کردم با بی‌اعتنایی او را از سر باز کنم. اما خودم کم آوردم و او از رو نرفت. بعد سعی کردم با ترشرویی و قیافه عصبی گرفتن دورش کنم؛ اما کودکی را می‌ماند که هر بی‌اعتنایی و تنبیه که از پدر و مادر می‌بیند، به حساب مهر و محبت می‌گذارد. در آخر در تنهایی افتادم به خواهش و تمنا که تو را به مقدسات قسم ما را بی‌خیال شو و بگذار در دنیای خودم باشم.

کاری نبود که نکند. از راه‌انداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمه‌های شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش می‌رفت در حجره‌اش تخت می‌خوابید و ما تازه شصت‌مان خبردار می‌شد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است!

اما با پررویی درآمد که: حاج آقا، مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبینند؟ خب من هم هواتو دارم که آسیبی نبینید!

با خنده‌ای که ترجمه نوعی از گریه بود، گفتم: برادرجان، امام فرموده‌اند پشتیبان ولایت فقیه باشید، نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل آدمیزاد سر کنم.

اما نرود میخ آهنین در سنگ!

در گردان یک بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی، به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگ‌زده را درست قورت داده باشد. آرام و آهسته که حرف می‌زد، پرده گوشمان پاره می‌شد، بس که صداش کلف و زمخت بود. فریبرز، مصطفی را تشویق کرد که الا و بالله باید اذان مغرب را تو بگویی!

مصطفی هم نه گذاشت و نه برداشت و چنان اذانی گفت که مسلمان نشنود و کافر نبیند! از الف الله‌اکبر تا آخر اذان، بندبند نمازگزاران مقیم سنگری که حسینیه شده بود، لرزید. آن شب تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک و مخوف! تنها دو نفر این وسط کیف کردند. آقا مصطفی، اذان‌گوی شیپور قورت داده و فریبرزخان!

از آن به بعد هرکس که به فریبرز می‌خواست توپ و تشر بزند، فریبرز دست به کمر تهدیدش می‌کرد که: اگر یک‌بار دیگر به پر و پایم بپیچی به مصطفی می‌گویم اذان بگوید!

و طرف جانش را برمی‌داشت و الفرار!

امام جماعت غصبی!

مدتی بعد، صبح و ظهر و غروب صدای رعب‌آور اذان آقای شیپور قورت داده قطع نشد! پس از پرس‌وجو و بررسی‌های مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته که حاج‌آقا از اذان گفتنت خیلی خوشش آمده و به من سپرده به شما بگویم که باید مؤذن همیشگی گردان باشید!

و این یکی از برکات فریبرز بود که دامن ما را گرفت. مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقی‌ها هم از صدایت مستفیض شوند، این‌طوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند می‌شد، آتش دیوانه‌وار دشمن هم شروع می‌شد؛ نه‌تنها ما بلکه عراقی‌ها هم دچار جنون شده بودند.

گذشت و گذشت تا این‌که آن روز فرمانده لشکر به همراه چند مسئول نظامی دیگر به خط مقدم و پیش ما آمدند. قرار شد که نماز جماعت را با هم بخوانیم. مصطفی شیپور قورت داده مشغول بود و رنگ از صورت فرمانده لشکر و همراهانش پریده بود! ما که کم‌کم داشتیم عادت می‌کردیم، فقط کمی گوشمان سنگینی می‌کرد و زنگ می‌زد!

عراقی‌ها هم مثل سابق دیگر جنی نشده و فقط چند تا توپ و خمپاره روانه خط ما کردند!

من عبا و عمامه را گوشه سنگر گذاشتم و رفتم وضو بگیرم. بیرون سنگر فریبرز را دیدم که وضو گرفته بود و داشت به طرف سنگر حسینیه می‌رفت. مرا که دید، سلام کرد. جوابش را سرسنگین دادم. وضو گرفتم و برگشتم طرف سنگر. اما ای دل غافل. خبری از عبا و عمامه‌ام نبود! هر جا که بگویید، گشتم. اما اثری از عبا و عمامه‌ام پیدا نکردم. یکهو یک صدایی به گوشم خورد: الله‌اکبر، سبحان‌الله!

مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقی‌ها هم از صدایت مستفیض شوند، این‌طوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند می‌شد، آتش دیوانه‌وار دشمن هم شروع می‌شد؛ نه‌تنها ما بلکه عراقی‌ها هم دچار جنون شده بودند

برای لحظه‌ای خون در مغزم خشکید. تنها امام جماعت آن‌جا من بودم! پس نماز جماعت چه‌طوری برگزار می‌شد؟ شلنگ تخته زنان دویدم به طرف حسینیه. صف‌های نماز بسته، همه مشغول نماز بودند. اول فکری شدم که بچه‌ها وقتی دیده‌اند من دیر کرده‌ام، فرمانده لشکر را جلو انداخته و او امام جماعت شده. اما فرمانده که آن‌جا در صف دوم بود! با کنجکاوی جلوتر رفتم و بعد چشمانم از حیرت گرد شد و نفسم از تعجب و وحشت بند آمد؛ بله، جناب فریبرزخان، عمامه بنده بر سر و عبای نازنینم روی دوشش بود و جای مرا غصب کرده بود!

خودتان را بگذارید جای من، چه می‌توانستم بکنم؟ سری تکان دادم. در آخر صف ایستادم و الله‌اکبر گفتم و خودم را به رکعت سوم رساندم. لااقل نباید نماز جماعت را از دست می‌دادم؛ نماز جماعتی که امام جماعتش عبا و عمامه مرا کش رفته بو


طبقه بندی: خاطرات زیبا و دلنشین،
[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 05:01 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا




ساخت یك زیردریایی

 وسایل مورد نیاز:

 

وسایل مورد نیاز

بطری پلاستیكی بزرگ، شن، قیف پلاستیكی، دو عدد بطری پلاستیكی كوچك، درفش، قیچی، خط‌كش، دو عدد نی نوشیدنی پلاستیكی، نوار لاستیكی، خمیر مدل‌سازی (از نوعی كه سخت نشود)، دو عدد گیره كاغذ

 

1- بطری بزرگ پلاستیكی را با استفاده از یك قیف، پر از شن كنید. آن‌را تا جایی پر كنید كه در مخزن آب ته ‌نشین شود. برای یافتن میزان مورد نیاز شن، بطری را در آب امتحان كنید. هنگام آزمایش...


ادامه مطلب

طبقه بندی: كاردستی های علمی،
[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 05:04 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]

به نام خدا



ساخت یك قایق موتوری

وسایل مورد نیاز

 

وسایل مورد نیاز

 

چوب پنبه، درفش، قیچی، بطری كوچك پلاستیكی، بطری بزرگ پلاستیكی، گیره كاغذی بزرگ، خط‌كش، انبردست، مهره، نوار پلاستیكی بلند، مداد كوچك، نی نازك باغچه

 

1- با استفاده از درفش سوراخی در وسط چوب پنبه ایجاد كنید. دو شكاف اریب در دو طرف چوب پنبه ایجاد كرده و دو باریكه پلاستیكی را كه از بطری پلاستیكی كوچك برداشته‌اید، وارد این شكاف‌ها نمایید.

 

ساخت یك قایق موتوری

 

2- یک قطعه مستطیلی از یك طرف بطری پلاستیكی بزرگ ببرید. شكاف ایجد...ا


ادامه مطلب

طبقه بندی: كاردستی های علمی،
[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 05:04 ق.ظ ] [ علی سلیمانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
این سایت را حمایت می کنم
گنجینه
.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

فروش بک لینک طراحی سایت

mouse code

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو